نادر ابراهیمی_از کتاب "چهل نامه ی کوتاه به همسرم"

برگرفته از نامه ی پنجم:

ضرورت اندوه را انکار نمی کنم؛ چرا که می دانم هیچ چیز مثل اندوه، روح را تصفیه نمی کند و الماس عاطفه را صیقل نمی دهد؛ اما میدان دادن به آن را نیز هرگز نمی پذیرم؛ چرا که غم حریص است و بیشتر خواه و مرز ناپذیر، طاغی و سرکش و بد لگام.
هر قدر که به غم میدان بدهی ، میدان می طلبد ، و باز هم بیشتر ، و بیشتر...
هر قدر در برابرش کوتاه بیایی ، قد می کشد، سلطه می طلبد، و له می کند...
غم ، هرگز عقب نمی نشیند مگر آن که به عقب برانی اش ، نمی گریزد مگر آن که بگریزانی اش ، آرام 
نمی گیرد مگر آن که بی رحمانه سر کوبش کنی...
غم، هر گز از تهاجم خسته نمی شود.
و هر گز به صلح دوستانه رضا نمی دهد.
و چون پیش آمد و تمامی روح را گرفت، انسان بیهوده می شود، و بی اعتبار، و نا انسان، و ذلیل غم، و مصلوب بی سبب.
من،مثل تو، می دانم که در جهانی این گونه درد مند، بی دردیِ آن کس که می تواند گلیم خود را از دریای اندوه بیرون بکشد و سبکبارانه و شادمانه برساحل بنشیند، یک بی دردیِ دد منشانه است، و بی غیرتی ست، و بی آبرویی، و اسباب سر افکندگی انسان.
آن گونه شاد بودن ، هرگز به معنای خوشبخت بودن نیست، بل فقط به معنای نداشتن تفکر است و احساس و ادراک؛ و با این همه ، گفتم که ،برای دگرگون کردن جهانی چنین افسرده و غم زده، و شفا دادن جهانی چنین درد مند، طبیب،حق ندارد بر سر بالین بیمار خویش بگرید،و دقایق معدود نشاط را از سال های
طولانی حیات بگیرد.
چشم کودکان و بیماران ، به نگاه مادران و طبیبان است.
اگر در اعماق آن، حتی لبخندی محو ببینند ، نیروی بالندگی شان چندین برابر می شود.
به صدای خنده ی بچه ها گوش بسپار، و به صدای درد ناک گریستنشان ، تا بدانی که این ،سخنی چندان پریشان نیست.

درد دل زن ایرانی


پیاده از کنارت گذشتم، گفتی: "قیمتت چنده خوشگله؟"

سواره از کنارت گذشتم، گفتی: "برو پشت ماشین لباسشویی بنشین!"

در صف نان، نوبتم را گرفتی چون صدایت بلندتر بود!

در صف فروشگاه نوبتم را گرفتی چون قدت بلندتر بود!

زیرباران منتظر تاکسی بودم، مرا هل دادی و خودت سوار شدی!

در تاکسی خودت را به خواب زدی تا سر هر پیچ وزنت را بیندازی روی من!

در اتوبوس خودت را به خواب زدی تا مجبور نشوی جایت را به من تعارف کنی!

در سینما نیکی کریمی موقع زایمان فریاد کشید و تو پشت سر من بلندگفتی: "زهر مار!"

در خیابان دعوایت شد و تمام ناسزاهایت فحش خواهر و مادر بود!

در پارک، به خاطر حضور تو نتوانستم پاهایم را دراز کنم!

نتوانستم به استادیوم بیایم، چون تو شعارهای آب نکشیده میدادی!

من باید پوشیده باشم تا تو دینت را حفظ کنی!

مرا ارشاد می کنند تا تو ارشاد شوی!

تو ازدواج نکردی و به من گفتی زن گرفتن حماقت است!

من ازدواج نکردم و به من گفتی ترشیده ام!

عاشق که شدی مرا به زنجیر انحصارطلبی کشیدی!

عاشق که شدم گفتی مادرت باید مرا بپسندد!

من باید لباس هایت را بشویم و اتو بزنم تا به تو بگویند خوش تیپ!

من باید غذا بپزم و به بچه ها برسم تا به تو بگویند آقای دکتر!

وقتی گفتم پوشک بچه را عوض کن، گفتی بچه مال مادر است!

وقتی خواستی طلاقم بدهی، گفتی بچه مال پدر است!

نه دیگر من به حقوق خود واقفم، و برای گرفتن برابری در مقابل تو تا به انتها استوار و مستحکم ایستاده ام زیرا به هویت خود رسیده ام، به هیچ وجهی از حق خود نخواهم گذشت.

من با تو برابرم، مرد

احتیاجی ندارم که تو در اتوبوس بایستی تا من بنشینم

احتیاجی ندارم که تو نان آور باشی

احتیاجی ندارم که تو حامی باشی

خودم آنقدر هستم که حامی خود و نان آورخود باشم

با تو شادم آری، اما بدون تو هم شادم!

من اندک اندک می آموزم که برای خوشبخت بودن نیازمند مردی که مرا دوست بدارد نیستم

خداحافظی یک نابغه

گابریل گارسیا مارکز،نویسنده ی بزرگ آمریکای لاتین،از زندگی خودش بواسطه ی سرطان لنفاوی خداحافظی کرده؛ او نامه ای به دوستانش فرستاده که خوندنش رو توصیه میکنم. شرح قسمتی از نامه ازین قراره:

(اگر برای نمونه خدا فراموش کند که من فقط یک عروسک خیمه شب بازیم و به من تکه ای بیشتر از زندگی بدهد،من از همه ی آن زمان سود برده و استفاده خواهم کرد،بهترین کاری که می توانم انجام خواهم داد)

شاید نگویم هرچه را که می اندیشم،اما قطعا درباره هرچه می گویم اندیشه میکنم

به هر چیز ارزش مینهم نه فقط برای اینکه با ارزش اند،بلکه بخواطر آنچه آنها بیان می دارند

کمتر خواهم خوابید و بیشتر رویا خواهم دید؛ برای هر دقیقه ای که چشمانمان را روی هم میگذاریم،به مدت 60ثانیه نور و روشنایی را از دست می دهیم

ادامه می دادم از آنجا که دیگران متوقف شده اند و برمی خاستم وقتی که دیگران می خوابند

اگر خدا تکه ای بیشتر از زندگی به من می داد،ساده تر لباس می پوشیدم،در نور آفتاب غوطه می خوردم،برهنه خود را رها می کردم،نه فقط جسمم را بلکه روحم را نیز

به مردم ثابت می کردم که چقدر در اشتباه اند که فکر می کنند چون پیرتر شده اند عاشق شدن را ترک کرده اند،چرا که آن ها عملا از همان زمانی که عاشق شدن را متوقف کرده اند،شروع به پیر شدن کرده اند

چیزهای زیادی از شما یاد گرفته ام....

من یاد گرفته ام هرکس می خواهد تا بر بالای کوه زندگی کند،اما فراموش می کند اصل مطلب همان چگونه راه پیمودن است

من یاد گرفته ام که یک نفر تنها وقتی می تواند به فردی دیگر از بالا به پایین نگاه کند که بخواهد به او در برخواستن کمک کند

همیشه بیان کن آنچه را احساس می کنی و انجام بده آنچه را فکر می کنی.........

خداحافظ

برای شعر هستی می سرایم شعر تلخم را

میدانم که باید رفت

تو میدانی که در قاموس کولی ماندگاری نیست

دوباره کوچ دیگر....بیت دیگر ...شعر دیگر

من از پیش تو

از یاد تو خواهم رفت

و میدانم که از یادم نخواهی رفت

چه سنگین است بدرودم

خداحافظ

خداحافظ.........

آشور زرتشت،یگانه پیامبر ایرانی...

آشور زرتشت ،حدود تاریخ1768سال پیش از میلاد مسیح به روز ششم فروردین ماه در سرزمین ایران زاده شد. در کتاب اوستا زادگاه او "رگه" محلی در کنار رودخانه ی "درجی" و در نزدیکی دریاچه ی "چیچست" گزارش شده است.

پدر آشور زرتشت  "پوروشب" ،مادرش "دغدو" و همسرش "هووی" نام داشته است. فرزندانش سه پسر به نام های "ایسدواستر" ،"اروتدنر" و "خورشیدچهر" و سه دختر به نام های "تریتی" ،"فرین" و"یورچیست" بوده اند.

آشور زرتشت درنوجوانی باورهای خرافی مردم و پرستش خدایان پنداری را نادرست تشخیص داد.

آنگاه در 20 سالگی تنهایی را برگزید و به طبیعت روی کرد و پروردگارخود را با دیده ی دل شناخت.وی در 30 سالگی از سوی خداوند به پیامبری برگزیده شد.

زرتشت بعد از 47 سال کوشش در شناساندن دین و گسترش آیین یکتاپرستی در جهان،در سن 77 سالگی در شهر بلخ که آن روز پایتخت شاه گشتاسب بود،در هنگام پرستش اهورامزدا،بدست سردار تورانی کشته شد و چون بعد شهر به آتش کشیده شد،آثاری از مقبره ی وی تا کنون به صورت مستند باقی نمانده است.

تمثال زرتشت،یگانه پیامبر ایرانی،در حدود چهار هزار سال پیش از روی حجاری در تاق بستان کرمانشاه ترسیم گردیده است.

مرد از دیدگاه دکتر شریعتی:

مرد از دیدگاه دکتر شریعتی:

مرد ها در چارچوب عشق،به وسعت غیرقابل انکاری نامرداند...

برای اثبات نامردیشان همین بس،که در مقابل قلب ساده و فریب خورده ی یک زن،احساس می کنند که مردند.

تا وقتی که قلب یک زن عاشق نشده است.......،عاجزتر از یک فقیر،و گداتر از گدایان ساحره....... دست تمنا به پیشش گدایی میکنند.

اما وقتی خیالشان از بابت قلب زن راحت شد،به یکباره یادشان می افتد،خدا مردشان آفریده و آنگاه کمال مردانگی را در نهایت نامردی جست و جو می کنند...!

مرد از دیدگاه 1مرد؛که هم عصر خودمونه،وا3 کشور خودمونه،هممونم قبولش داریم و نوشته هاش رو دوست داریم....!

وقتی شیطان را دیدم...

به راه عدل و انصاف بازگشته ای یا سنگ بندگی خدا به سینه می زنی؟

گفت: من دیگر آن شیطان توانای سابق نیستم. دیدم انسانها، آنچه را من شبانه به ده ها وسوسه پنهانی انجام میدادم، روزانه به صدها دسیسه آشکارا انجام میدهند. اینان را به شیطان چه نیاز است؟

شیطان در حالی که بساط خود را برمیچید تا در کناری آرام بخوابد، زیر لب گفت: آن روز که خداوند گفت بر آدم و نسل او سجده کن، نمیدانستم که نسل او در زشتی و دروغ و خیانت، تا کجا میتواند فرا رود، و گرنه در برابر آدم به سجده می رفتم و میگفتم که : همانا تو خود پدر منی.

من میخوام برگردم به کودکی(حسین پناهی)

که می خواستی برگردی به کودکی؟!

آره؛ آره خوب...یه سوال؛ کی تا حالا برگشته به کودکیش؟کی؟کجا؟

می خواستم، اما مقدورم نشد، باید مقدورم بشه

آه...خنده های بی دلیل،گریه های بی دلیل،خیرگی ها خیرگی ها خیرگی؛ خیرگی ها و سکوت، خیرگی و افق سرخ غروب،خیرگی و علف ترد بهار،خیرگی و شبح کوه و درختان در شب،خیرگی و چرخش گردن جغد،خیرگی و بازی ستاره ها،خنده بر جنگ بز و گیوه ی پهن مادر،گریه بر هجرت یک گربه از امروز به قرنی دیگر، خنده بر عرعر خر.

من باید برگردم تا تو قبرستون ده قش قش ریسه برم. به سگ از شدت ذوق سنگ کوچیک بزنم. توی باغ خودمون انار دزدی بخورم. وقتی که دلم هوای گریه کرد،با خدا حرف بزنم.

آخه تنها من میدونم شونه ی چوبی خواهرم کجا افتاده.

کلید کهنه ی صندوق عجایب لای دستمال پیرزنی پنهونه، راز خاموشی فانوس کجاست، چه گلی رو اگه پرپر بکنی شیر بزت می خشکه

من باید برگردم تا به مادر بگم،من بودم که اون شب شیر برنج سحریت خوردم...

من میخوام برگردم به کودکی....

(برای بیدای عزیزم)

زن از دیدگاه دکترشریعتی:

· 

زن از دیدگاه دکترشریعتی:

·       زن عشق می کارد و کینه درو میکند

·       او می زاید تو برایش نام انتخاب میکنی

·       او درد میکشد تو نگران از اینکه دختر باشد

·       او بی خوابی میکشد و تو خواب حوریان بهشت می بینی

·       او مادر می شود و همه جا می پرسند:نام پدر؟؟؟؟

حلقه

دخترک خنده کنان گفت:"که چیست

راز این حلقه ی زر

راز این حلقه که انگشت مرا

این چنین تنگ گرفته ست به بر"

راز این حلقه که در چهره او

این همه تابش ورخشندگی است

مرد حیران شد و گفت:

(حلقه خوشبختی ست،حلقه زندگی است)

همه گفتند: ((مبارک باشد))

دخترک گفت: ((دریغا که مرا

باز در معنی آن شک باشد))

سال ها رفت وشبی

زنی افسرده نظر کرد برآن حلقه ی زر

دید در نقش فروزنده ی او

روزهایی که به امید وفای شوهر

  به هدر رفت،هدر

زن پریشان شد ونالید که وای

وای،این حلقه که در چهره ی او

باز هم تابش و رخشندگی است

حلقه ی بردگی و بندگی است...!

                                                                            (فروغ فرخ زاد)